ღ✿ღ آلبالوی ترشღ✿ღ
وقتی یه درخت توت میبینی و میری توت بچینی و یه توت درشت خیلی رسیده بهت چشمک میزنه دست دراز میکنی کلی هم جون میکنی که دستت بهش برسه ،همچین که دستت بهش میرسه یهو توته تالاپی میفته رو زمین.آی زور داره
مگه نه؟

سلام بروبچ.خوبین؟من خوبم خداروشکر.چند روزم نیومدم که یه وخ ویروسا از طریق بلاگفا پخش نشه شما مریض نشین
شنیدم و دیدم که شاهین نجفی(خاک بر سر ملعون) یه آهنگی خونده و به یکی از معصومین توهین کرده
وقتی لوگوی این آهنگشو دیدم واقعا شرمم اومد.واقعا خجالت آور بود.از من بعید بود ولی داشت ناخوداگاه گریه م میگرفت.توهین از این بدتر نمیشه.انقد بده که نمیتونم بذارم عکسشو.پیش از این نظری نسبت به شاهین نجفی نداشتم گاهی هم بعضی از کاراشو گوش میدادم ولی الان واقعا ازش نفرت دارم.خدا لعنتش کنه.
از این خبر تلخ بگذریم.دوستای عزیز عیدتون مبارک.خانومای عزیز عیدتون بیشترتر مبارک امروز روز شماس.تبریک![]()
![]()
راستی امسال نمایشگاه رفتین؟فک کنم اکثرتون رفتین.من هر سال وقتی میرم آخرش موقع برگشتن بعد از خستگی و کلافه شدن از شلوغی و بی نظمی و گرما به خودم میگم لعنت به من اگه سال بعد بیام و سال بعدم باز میرم و سال بعد و سال بعد
خو آخه من عاشق کتابم و بین خودمون باشه بیشتر از خوندنش عاشق خریدنش و هدیه گرفتنشم البته همه رو میخونما
. امسال ۱۵ تا کتاب رو مد نظر داشتم که بخرم .ولی ۱۰ تا کتاب خریدم که یکیش اصن تو لیستم نبود.یکیشو به خاطر قشنگی اسمش خریدم(یه هچین آدمی هستم.از روی اسم کتاب یا قشنگی جلدش خرید میکنم)
امسال تعداد کتابایی که خریدم کمتر شد ولی هزینش بیشتر شد.نزدیک به صدهزار تومن شد.
راستی اون کتابه که گفتم فقط به خاطر اسمش خریدمش اگه گفتین اسمش چیه؟؟؟ زمستان با طعم آلبالو ![]()
نخوندمش هنوز.ولی فک کنم قشنگ باشه.فک کنم تنها رمان ایرانی باشه که امسال گرفتم.اینم عکسش:

ببینید چقد قشنگه حق داشتم همینطوری بخرمش دیگه.کتابای دیگه ای که گرفتم: ربه کا،در غرب خبری نیست،اعترافات(ژان ژاک روسو)،اما،غرور و تعصب،عقل و احساس،هرگز رهایم مکن،قصر،ماجرای عجیب سگی در شب،قلعه حیوانات(اینو به پیشنهاد یکی از استادامون گرفتم الانم دارم میخونمش)
کدومتون کدومشو خوندین؟
برچسبها: شاهین نجفی, زمستان با طعم آلبالو
و سلام به دوستای خیلی خیلی خوبی که زیاد زیاد بهم سر میزنن که خودشون میدونن شدییییییییید ارادتمندشونم ![]()
اینم سری آخر اعترافاتم.البته نه اینکه دیگه شیطنت نکرده باشما.فقط خواستم جمعش کنم این بساط اعترافو و دیگه زیاد این اعترافو کشش ندم.
اعترافات بچه هارو هم تو ادامه مطلب بخونین.بامزه س![]()
تو نظرسنجی هم شرکت کنین و بگین کدوم سری اعترافات بهتر بود
اعترافای خودم:
+ اعتراف میکنم:
بچه که بودم هر سال تابستون مامان بابامو مجبور میکردم واسم چندتا جوجه و اردک بخرن.هر سال هم خودم میکشتمشون.نمیخواستم بکشمشونا.مثلا اردکه خیلی بوی بدی میداد.انقد شستمش که بیچاه جان به جان آفرین تسلیم کرد.یکی از جوجه هارم یه بار شسته بودم و چلونده بودم!!!بعد اومده بودم به مامانم گفته بودم: مامااااااااان جوجه هه ماکارونی هاش ریخته بیرون(منظورم دل و رودش بوده
)
کلا خانوادگی سابقه ی حیوان کشی مون خفنه.همون موقع ها که من جوجه هامو تو حیاط ول میکردم یه روز بابام حواسش نبود داشت تو حیاط راه میرفت پاشو گذاشت یکیشونو له کرد
تازه مامانم هم چند شب بعد رفته بود سطل زباله رو که خیلی هم بزرگ بود بذاره بیرون جلوی در که جوجه ی بیچاره هم بیرون بوده و مامان سطلو گذاشته رو جوجه.تازه اون موقع اصن متوجه نشدیم و تا فردا شب کلی دنبال جوجه هه گشتیم آخر فهمیدیم مرده![]()
این یکی باحال تره : دیروز بچه داداشم رفته به مامانش گفته: مامان تو حیاط تو آفتاب یه مورچه داشت راه میرفت من رفتم با ذره بین نگاهش کنم .ذره بینو گرفتم روش هرجا رفت دنبالش کردم نمیدونم چرا مورچه هه سوخت!!! حتی صدای سوختنشو شنیدم![]()
خب بگذریم از جنایات خانوادگی![]()
+ اعتراف میکنم:
بچه گیام هروقت با دوستام خوراکی میخوردیم من میگفتم هرکی زودتر بخوره برنده س.همه بچه ها شروع میکردن مث ...حمله میکردن به خوراکیاشون که برنده بشن.همچین که تموم میشد و برنده رو اعلام میکردم ،خودم شروع میکردم یه ذره یه ذره طوری که تا ۳ ساعت هم تموم نشه خوراکیمو میخوردم و کلی اذیتشون میکردمو میگفتم من خوراکی دارم دلتون بسوزه![]()
![]()
+ اعتراف میکنم:
کلاس اول ابتدایی بودم.اون سال مدرسه ما دوتا کلاس اول داشت که معلما و بچه های دو کلاس خیلی تو همه چی با هم کل داشتن.یه روز معلمامون یه مسابقه دو گذاشتن واسمون.طوری بود که ۱ بچه از کلاس ما با ۱ بچه از اون کلاس باهم میدویدیم باید دستمونو میزدیم به دیوار روبه رو و برمیگشتیم هرکی زودتر میرسید برنده بود آخر هم هرکلاسی که تعداد برنده هاش بیشتر بود برنده بود.خلاصه همه مسابقه دادن و شرایط برابر شد.نتیجه نهایی رو مسابقه بین من و یکی از بچه های اون کلاس (که دوستم هم بود )مشخص میکرد.مطمئن بودم اون میبره چون میشناختمش و میدونستم خوب میدوه.شروع کردیم به دویدن (یاد فیلم بچه های آسمان افتادم)من دیدم شانسی ندارم .این شد که تقلب کردم. الکی دستمو دراز کردم رو به دیوار و میدونستم معلما از اون فاصله نمیبینن دستم به دیوار نخورده.و تا دوستم بره دستشو بزنه من بدو بدو برگشتم سمت محل شروع.و وقتی رسیدم با اقتدار!برنده اعلام شدم .بچه ها هم کلی بغلم کردن و شعر ما بردیمو ما بردیم چلو کبابو ما خوردیم خوندن.دوستمم تا ۲ روز گریه کرد![]()
+ اعتراف میکنم:
بچه که بودم از هیچی نمیترسیدم.حتی خطرناک ترین چیزا.ولی اعتراف میکنم از یه چیز خیلی مسخره تا حد مرگ میترسیدم.خاله و دختر خالم هروقت اذیت میکردم منو از یه موجود خیالی که اصن وجود نداره میترسوندن.اسمشم خودشون ساخته بودن(عجب قوه تخیلی داشتن)تا اذیت میکردم میگفتن: الان به بچه شکسته خر میگیم بیاد ببرتت.منم انقد احمق!باور میکردم و آروم میگرفتم البت فقط واسه چند دقیقه
با اینکه نمیدونستم این چه جور موجودی هستش اصن!
اینم اعتراف یه بنده خداییه خیلی باحاله:
این بنده خدا کارمند بانکه! یه روز حال و حوصله کار کردن نداشته.مشتری که میاد میخواسته یه بهونه بیاره که کار نکنه برمیگرده به یارو میگه: آقا امروز سیستم ما(کامپیوتر) خرابه.یارو میگه ای بابا چرا چی شده؟میگه: هیچی سی پی یوش یو پی اس شده!!!(یو پی اس! از خودش الکی یه چیزی در اورده)یارو گفته: فقط سی پی یو(ئه)کامپیوتر شما یو پی اس شده یا کلا همه کامپیوترا؟اونم نامردی نکرده و گفته کلا همشون اینطوری شده.یارو هم از قضا مهندس کامپیوتر از آب در اومده و کلی کارمنده رو ضایع کرده و جلو همه قهوه ایش کرده
(حقش بوده البت)
پ ن: امروز تولد داداش محسن جونم بود
داداش وسطیم
دوستان نظرات تو پست پایین
ببینم چکار میکنین![]()
برچسبها: اعتراف میکنم
ادامه مطلب
اول از همه اعترافات خود اینجانب جنابعالیم
:
اعتراف میکنم:
دوران ابتدایی حیاط مدرسه مون یه قسمت بزرگ فضای سبز داشت که زیاد اونجا میرفتیم.یه بار طبق نقشه ی پلیدانه ی من یه قسمت از زمینو حفاری کردیم به قطر ۲۰ سانت گود کردیم بعد یه عالمه چمن کندیمو چاله رو با چمن پر کردیم طوری که اصلا معلوم نشه اونجا چاله کنده شده.بعد با دوستام وایستادیم یه گوشه به بچه هایی که میومدن اونجا پاشون میرف تو چاله و میخوردن زمین میخندیدیم![]()
اعتراف میکنم:
زن داییم واسه دختر کوچولوش غذای کمکی درست کرده بود(یه چیزی تو مایه های سرلاک بود،خیلی خوشمزه بود)من گیر دادم که بده من غذاشو بدم تو برو به کارات برس.چشمتون روز بد نبینه بچه ی گرسنه ی بیچاره کلا دو قاشق از این غذا نخورد همشو تند تند خوردم بعد داد زدم : زن دایی بچه بازم گرسنشه بازم میخواد.زن داییم گفت: واااا این همیشه کلی زیادی هم میاره سابقه نداشته غذاشو کامل بخوره.باشه دوباره واسش درست کن.منم دوباره درست کردمو زدم بر بدن.خوش گذشت فقط وقتی زن داییم اومد تا منو دید پقی زد زیر خنده آخه انقد تند تند خورده بودم کلی از غذا لکه لکه ریخته بود روی لباسم و اینطوری شد که ما ضایع شدیمو زن دایی دیگه نذاشت من به دخترش غذا بدم![]()
اعتراف میکنم:
یکی از خاله هام (که خیلی دوسش دارم) بچه گیام خیلی سر به سرم میذاشت.یه بار که دیگه کفرم بالا اومد یه مشت زدم تو شکمش.مشت زدن همانا و کشیدن کار خاله به بیمارستان همانا.بعدم معلوم شد که شکمش پارگی پیدا کرده و باید عمل شه.بیچاره عمل شد ۱ هفته هم بستری بود.وقتی هم مرخص شد چیزی بهم نگفت فقط گفت : نیگا چه بلایی سر خاله اوردی![]()
اعتراف میکنم:
دوران راهنمایی دوستم زنگ تفریح رفت دستشویی منم درو از پشت قفل کردم و رفتم تو دستشویی کنار همون دستشویی و آب دستشویی رو تا آخر باز کردم و شلنگو از بالای دیوار گرفتم روی دوستم.بیچاره نه میتونست کاری کنه نه میتونست درو باز کنه و فرار کنه.مث موش آبکشیده شد ![]()
اعتراف میکنم:
یه بار رفته بودیم تئاتر(فقط یه بارا :دی)صدای بازیگرا خیلی پایین بود و تماشاچیا مجبور بودن کاملا سکوت کنن تا صدای بازیگرو بشنون.یه جا که رسید به یه صحنه ی خیلی احساسی و مهم شیطنتم گل کرد و شروع کردم سرفه کردن.بقیه جمعیت(از جمله دوستام که تا اون لحظه خودشونو به زور نگه داشته بودن)پشت سر من شروع کردن به سرفه کردن.خلاصه که تا ۱۰ دقیقه کل جمعیت حاضر داشتن سرفه و سر و صدا میکردن.بازیگرای بیچاره مجبور شدن دست از بازی بکشن تا وقتی که سرو صداها بخوابه![]()
اعتراف میکنم:
یه سال تابستون رفته بودیم شهرستان خونه بابابزرگم اینا.از قضا بابابزرگم مریض بود و هر روز کلی مهمون با کلی کمپوت میومد اونجا.نمیدونم چرا هیچوقت بهشون نگفتم دلم کمپوت میخواد(شاید به کم رویی!!!) خلاصه نصف شب دربازکن برداشتم کورمال کورمال رفتم تو یه قسمتی از خونه که مث حیاط خلوت بود و خرت و پرتاشونو اونجا میذاشتن.یکی از کمپوتارو برداشتم که کاغذه روش کنده شده بود و معلوم نبود چه میوه ای توشه.گفتم هرچه باداباد میوه ش مهم نیس چی باشه.با هزار زور و زحمت در قوطی رو باز کردم.میدونین چی دیدم؟ کمپوت نبود.رب گوجه بود![]()
ادامه دارد...
اعترافات بامزه ی دوستان در ادامه مطلب:
برچسبها: اعتراف میکنم
ادامه مطلب
اول اعترافات خودم:
+ اعتراف میکنم: بچه که بودم هروخ هواپیما تو آسمون میدیدم به همه دوستام میگفتم بابام تو این هواپیماس،بابام خلبان این هواپیماس(نمیخواستم دروغ بگما،کارمند فرودگاه بود من فک میکردم خلبانه)![]()
+ اعتراف میکنم : وقتی بچه داداشم تازه به دنیا اومده بود خیلی گریه میکرد و همش باید یه نفر بغلش میگرفت و تکون میداد.(من اون موقع سوم راهنمایی بودم)مامان بچه، بچه رو داد چند دقیقه من نگه دارم تا به کارش برسه،تو این چند دقیقه انقد عرررر زد که کلافه شدم دیگه نمیدونستم چه کار کنم که گریه نکنه.فوت کردم تو صورتش نفسش بند اومد ساکت شد،خلاصه تا زن داداشم کارش تموم شه با " فوت درمانی" کلی وقت بچه بیچاره رو ساکت نگه داشتم![]()
+ اعتراف میکنم : وقتی اول دبیرستان بودم تا وسطای سال مدیرمونو نمیشناختم.یه روز یکی از دبیرا گفت برو فلان برگه رو بده مدیر امضا کنه.گفتم مدیر کیه؟؟! وقتی مدیرو بهم نشون داد هنگ کردم.آخه تا اون موقع فک میکردم این خانومه(مدیر)مستخدم مدرسه س هروقتم از کنارش رد میشدم نه تنها سلام نمیدادم تازه کلی هم پشت چشم نازک میکردم
به من چه خو از بس لباسای کهنه میپوشید![]()
+ اعتراف میکنم حدود دو سال پیش از دوستم شماره یه نفرو گرفته بودم (شماره دوستشو)قرار شد اذیتش کنم.کلی سر به سرش گذاشتم و اینا و وانمود کردم که همینطوری شانسی شمارشو پیدا کردم.بعد یه اس چند صفحه ای نوشتم (با خنده ی شیطانی بر لب) تمام ماجرا و اس هایی که بین من و اون رد و بدل شده بود رو به اون دوستم که ازش شماره گرفته بودم اس کردم.چند دقیقه گذشت دیدم دوستم اس نداد.رفتم دلیوری رو نگاه کنم دیدم ووووااااااااااااای اس رو اشتباهی به خود پسره دادم
تازه توی اس اسم دوستمو برده بودم چندتا هم فحش داده بودم هم به دوستم هم به دوستش![]()
ادامه دارد...
کماکان کشیش آلبالو پذیرنده ی اعترافات شماست و کماکان اعترافات دوستان رو تو ادامه مطلب بخونید
نظرات قشنگتون رو هم تو پست پایین بفرمایین![]()
برچسبها: اعتراف میکنم
ادامه مطلب
، یه سلام توت فرنگی به تو که خیلی قشنگی
،یه سلام پرتقالی به تو که خیلی باحالی
میگم که دیدین جدیدن سری مجموعه های "اعتراف میکنم" چقد گل کرده و انصافا هم خیلی بامزه ن ،این شد که تصمیم گرفتم منم بعضی از اعترافات خودم و دوستانم رو بزارم تو وبم.شاید زیاد بامزه نباشه ولی در عوض اعترافات من واقعیه.نمیدونم اعترافاتی که تا حالا خوندم واقعی بوده یا الکی ولی اعترافات خودم واقعیه(البته یه سریاشو روم نمیشه بنویسم حتی!)![]()
چندتاشو مینویسم بعدا بهشون اضافه میکنم شما هم اگه از این دست اعترافات داشتین تو نظرات این پست بزارین تا اضافه کنم(تو ادامه مطلب) ![]()
اعتراف میکنم: بچه که بودم ماه رمضون وقتی تشنه میشدم میرفتم وضو میگرفتم!!! به بهونه ی وضو هی آب میپاشیدم به صورتم و هی آب میخوردم ![]()
اعتراف میکنم: دختر داییم ۲ ماهه بود و زن داییم خوابوندش تو گهواره و رفت به کاراش برسه،با اینکه بچه خواب بود همینطوری هوس کردم گهواره رو تکون بدم .هی تکون دادم هی تکون دادم تا این تکون دادنا اوج گرفت و بچه از گهواره پرتاب شد تو خونه.تا زنداییم خودشو از حیاط برسونه من دوباره بچه رو خوابوندم وقتی اومد خندیدم گفتم : خودم صدای بچه در اوردم ![]()
اعتراف میکنم: ابتدایی که بودم مدرسه مون یه کارتن میذاشت تو سالن که کسایی که وسایلشونو تو کلاس گم کردن برن بگردن اگه قاطی وسایل کارتن بود بردارن.منم هر هفته میرفتم میگشتم چیزایی که خوشم میومد جدا میکردم(که البته مامانم وقتی دید مجبورم کرد همه رو بزارم سر جاش انقد تو دلم فحشش دادم)![]()
اعتراف میکنم: تو دانشگاه یه بار سر جلسه امتحان ازم تقلب گرفتن (با گوشی میتقلبیدم) بعد که مدیر آموزش احضارم کرد چون میدونستم مدرک قابل توجهی نداره دست پیش گرفتمو شروع کردم به داد و بیداد.میگفتم: اصن طلا که پاکه چه منتش به خاکه!!!
بعدم گفتم این آقای مراقب باعث شد من استرس بگیرم وقتی گوشیمو گرفت من دیگه نتونستم چیزی بنویسم با اینکه هممممه رو بلد بودم(الکی)
تازه یکی دیگه از همکلاسیا تقلبش تو کاغذ بود وقتی دید لو رفته کاغذو انداخت تو دهنشو با آدامسش جوید![]()
ادامه دارد...
اعترافات بامزه ی دوستانو برید تو ادامه مطلب بخونین ![]()
برچسبها: اعتراف میکنم
ادامه مطلب
سلام به همه ی دوستای خوبم بیاین بغلم
خوبین؟تعطیلات خوش بگذشت؟من چند روز پیش با دوستم اینا رفتم جنوب(مناطق جنگی و اینا). کلی و خورده ای متحول شدم
همش حس شهادت داشتم
همش تنم بوی شهادت میداد(که البته یه دوش گرفتم پرید)
چند بارم داشتم میرفتم رو مین !
(الکی)![]()
بعدش از اونجا مستقیم رفتم اراک خونه خاله م اینا(بقیه خانواده م اونجا بودن منم بهشون پیوستم)بعدنشم دیشب اومدیم تهران و الان در خدمتتونم . فردا واسه منم علف ! گره بزنید
امیدوارم که ۱۳ به در به هممون خوش بگذره.پارسال که خیلی بهم خوش گذشت ایشالا که فردا هم مث سال پیش خوب باشه.اگه گفتین ما چند نفری میریم پارک؟۳۰ نفر
۲ تا دایی و خانواده هاشون، خانواده ی ما،۲ تا داداشام و خانواده هاشون،خواهرم با خانواده(مث کارت دعوت عروسی شد)،عموم با خانواده( که شامل دختراش با خانواده هاشون میشه)،۳ تا خاله هام با خانواده و پسر خاله م با خانواده.خونه هامونم خیلی نزدیک یه همه و تقریبا هر روز همدیگه رو میبینیم(البته معمولا خونه ی ما مرکزیت داره و همه بیشتر میان خونه ی ما)ما یه خانواده ی ۳ نفره نیستیم،در اصل یه خانواده ی ۳۰ نفره هستیم![]()
همینا دیگه . بعد از ۱۳ بر میگردم ارادتمند و دوستدارتون: آلبالوووووووووووو
الان از پشت بوم اومدیم پایین.کلی آدم بودیم.همه جور وسایل آتیش بازی هم داشتیم
(ترجیحا کم صدا البت)جلو دیوار آتیش روشن کردیم
هممون پریدیم از روش(حتی مامان بزرگم)بعد با مخ رفتیم تو دیوار(الکی)
.یه نفر از جمعمون(که نمیگم کی بود که آبروش نره)میخواست از رو آتیش بپره سوتی داد گفت: سفیدی من از تو... آی خندیدیم.خاله بهش گفت نیس خیلی سفیدی همون یه ذره سفیدی رو هم داری میبخشی به آتیش؟
یکی از پسرا هم اومد بپره سرش گیر کرد به طناب لباسا پهن شد رو زمین
خلاصه که ۴شنبه سوری تون مبارک
عیدتونم پیشاپیش مبارک ایشالا همتون سال خوبی داشته باشید(بهتر از همه ی سال های قبلتون)
یه آپ به درد بخور گذاشتم تو ادامه مطلب واسه همه وبلاگ نویسا خوبه از جمله خودم.اینم به عنوان عیدیتون.بعد برید بگید آلبالو رفیق بدیه!(این یکی دزدی نیس)![]()
خو دیه بسه تشریف ببرید ادامه مطلب.لحظه تحویل سال هم منو یادتون نره دعا کنید.مرسی تا سال دیگه خدافس!![]()
برچسبها: وبلاگ نویسی, اشتباهات وبلاگ نویسان
ادامه مطلب
یه آقایی چند وقن یه بار میاد تو محله ی ما،یه موتور داره و همیشه یه عالمه سبد و لگن پشت موتورشه و میاد و لباسای کهنه ی مردم رو میگیره و در ازاش بهشون سبد و لگن میده.و خبر دارم که این آقا از این راه به اصطلاح ۶نفر رو خرج میده !!! من نظاره گر این صحنه بودم که: خانمه چند تا لباس کهنه آورده بود(که معمولا یا میریزیم دور یا میدیم به عمله ها به عنوان لباس کار استفاده کنن)و وقتی میخواست این لباسارو بده یه طوری رفتار میکرد انگار داره کلیه شو میفروشه!!! آخرم لباسو داد و یه عالمه سبد گرفت(زورکی)نمیدونم میخواد بزاره کجاش
ملت آب از دستشون نمیچکه!
پ ن ۱: کارگردان مملکت اسکار میگیره،افتخار به این خفنی،خبر به این مهمی،ولی صدا و سیما اونطور که باید اهمیت نمیده و پوشش نمیده.فک کنم میترسن یه وقت این خبر باعث بشه شور انتخابات تحت الشعاع قرار بگیره و حواس مردم به جای اینکه به انتخابات باشه به اسکار پرت بشه!
راستی به نظر شما آخر فیلم دختره باباشو انتخاب کرد یا مامانشو؟
پ ن ۲: امروز به این نتیجه رسیدم که هروخ لپ تاپ رو باز میکنم،یا بهتر بگم :هروخ کانکت میشم عطسه م میگیره بیخود و بی جهت![]()
توجه کردین الان که نزدیکای انتخاباته دیگه از گشت ارشاد و گیر دادن خبری نیست؟(من رفت و آمدم تو ۷تیره این چند روزه اونجا گشت نیست،بعضی از دوستان جاهای دیگه هنوزم سبزپوشانو دیدنشون )میخوان مثلا جوانان وطن ناراضی نشن و بیان رأی بدن،نگران نباشید بعد از انتخابات باز دوباره سر و کله شون پیدا میشه.دقت کردین همین دخترای بد حجابی رو که تو حالت عادی گشت بهشون گیر میده،تو روز انتخابات دوربینای خبر عمدا میره از همونا فیلم میگیره و خبرنگارا عمدا با همونا مصاحبه میکنن؟در حالی که تو حالت عادی کوچکترین تصویری از خانومایی که با همچین ظاهری میان بیرون تو تی وی نمیبینیم.من نمیگم کار اون خانوما و بد حجابی خوبه ها،تفاقا خودم با اینطوری بیرون اومدن مخالفم،منتهی حرف من چیز دیگه س.فک کنم به این میگن استفاده ابزاری از بدحجابا!!!ملتفتین دیگه...
یه چیز دیگه :دقت کردین اصن از سالی که گشت اومد وضعیت پوشش ها و حجابا روز به روز و سال به سال بدتر شد؟ملت انگار از حرصشون بدتر میان بیرون!
بيمه عمر: قراردادي است كه شما را در تمام طول عمر فقير نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم كفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.
شناسنامه يا كارت ملی:دفترچه يا كارتی كه بدون ديگری فاقد ارزش بوده وحتما جفتش لازم است.
سريال:فيلمی است چند قسمتی كه روش مصرف مواد مخدر و آخرين شيوه های دزدی را به شما آموزش ميدهد.
تلفن همراه : وسيله اي است براي سه كار 1- كلاس گذاشتن 2- آهنگ گوش كردن ونهايتا عكس گرفتن
ايرانسل: خطی است جهت مزاحمت و سر كار گذاشتن دوست و همسايه
گرانی:كلمه ای است ساخته ذهن غربيان كه در ايران تا كنون مشاهده نشده است.
آثار باستانی : خرابه هايي كه هرچه زودتر بايد نابود شوند چون خيلی جا گرفته اند.
خود پرداز: دستگاهی است كه هميشه ی خدا بايد براي رسيدن به آن در صف ايستاد و اگر صف یدر كار نباشد 99/99 در صد خراب است.
اداره: محلي كه شما بعد از تنش ها و جدل هاي منزل در آنجا استراحت مي كنيد.
مجرم:فردي كه هيچ فرقي با ساير افراد ندارد و تنها تفاوتش در اين است كه توانسته اند او را دستگير كنند.
تورم: عددي بي خود و چرت بوده كه همچنان در ايران يك رقمي است.
گارانتي: يك اسم زيبا و خوش تلفظ ولي در عمل مكافاتي بيش نيست.
تحقيق: كپي-پيست كردن مقالات اينترنتي
مترو:سوناي بخار متحرك
شب امتحان:حكم بين دو نيمه در فوتبال ايران در زمان مربي گري مايلي كهن را دارد و فقط بايد توكل كرد به خدا و دعا خواند.
دانشجو: دو طيف اند يك طيف آخرش وزير ميشن بي بروبرگرد طيف ديگه ميدوند كه قاطي فرار مغزها بشن والا زنداني ميشن چون هميشه معترض .
بزرگراه:نوعي پيست رالي به همراه يادگيري آپ تو ديت ترين فحش هاي با ناموسي و بدون آن
رئيس: فردي كه وقتي شما دير به سر كار مي رويد خيلي زود مي آيد و زماني كه شما زود به اداره مي رويد يا دير مي آيد و يا مرخصي است.
شهرداري: گرفتن رشوه . داشتن صدها پروژه هاي نيمه تمام و نصب تابلوهاي روزشماري جهت افتتاح
ازپذيرفتن خانم هاي بد حجاب معذوريم: تابلويي كه در همه نصب شده جهت كركر خنده و عوض كردن روحيه ي مردم
سطل اشغال:وسيله اي است موجود در خيابان ها جهت ريختن زباله در اطراف آن ها
مدرك تحصيلي : كاغذي مستطيلي شكل در ابعاد متفاوت كه بسته به مقطع قيمتش فرق مي كند وبدون پارتي در هيج كجا به درد نمي خورد مگر هنگام ازدواج
حراج: اصطلاحي كه در آن به قيمت اصلي كالا در صدي اضافه كرده و با ماژيك قرمز روي آن خط زده و قيمت اصلي كالا را در زيرش درج مي كنند.
منبع: دزدی ![]()
امروز شد آخرین روز کارورزیمون.با رئیس سر اینکه یه کم دیگه تخفیف بده و بیخیالمون شه دعوامون شد و اونم شروع کرد به توهین و گفت دیگه نمیخواد از فردا بیاین(حالا بماند که اون چیا گفت و منم کم نیاوردمو خوب سوزوندمش و البته همه ی حضار حق رو به من و وزغ(دوستم) دادن خوشبختانه.) و به جای ۲۰۰ ساعت ۱۳۳ ساعت رفتیم ولی به خودشم گفتیم که این ۱۳۳ ساعتی که ما اینجا کار کردیم انقد مفید بوده که عملا خیلی بیشتر از ۲۰۰ ساعته چون ما واقعا دقیق و خوب کار کردیم طوری که خودشم همش میگفت از همه کارورزایی که داشتم بهتر بودین.به هر حال دوست نداشتیم اینطوری با دلخوری تموم شه که شد ولی این آدم لیاقت رفتار و کار خوب ما رو نداشت.تمام این مدت ما مث برده ش بودیم و انواع و اقسام توهینا رو دیدیم و شنیدیم و دم نزدیم ولی امروز دیگه نشد. بد هم نشد به هر حال خلاص شدیم ولی فقط از این ناراحت شدم که اعصابم به خاطر کی و چی به هم ریخت و روز خوبم به یه روز و خاطرهی بد تبدیل شد(به درک اصن)
ولی با این حال با وجود اینکه اینهمه سختی تو اون کتابخونه کشیدم بازم علاقه م به کتاب سر جاشه کماکان![]()
امتحانا چند روز دیگه تموم میشه و باز باید برگردم به اون کتابخونه و اون مخزن سرد و مخوف کتابا،خدا رحم کرده عاشق کتابم وگرنه دیوونه میشدم اونجا و خدا رحم کرده اونجا هم وزغکم همرامه(همون دوست و هم کلاسیم)این بار به عنوان همکار با همیم.شاغل نیستیم ، به خاطر ترم آخرمون باید ۲ واحد کارورزی بگذرونیم(۲۴۰ ساعت). کارورزی! یا بهتر بگم : برده داری اسلامی!!! واسه کارورزی یه جایی فرستاده شدیم و به یه کاری گمارده!شدیم که اصلا به رشته مون ربطی نداره،کتابداری کجا جامعه شناسی کجا؟اونش که واسمون مهم نیس فقط میخوایم هرچی که هست این ۲۴۰ ساعت بگذره از شرش خلاص شیم.
مسئول کارورزیمونم گیر داده باید حداقل ۲۰۰ ساعت بیاین.نصفشو قبل امتحانا رفتیم نصفشم میمونه بعد از امتحانا.۴۰ ساعت بهمون تخفیف داد.این در حالیه که بقیه دوستامون اصن نرفتن کار کنن فقط فرم هارو بردن دادن مسئول امضاء کرده.شانس نداریم که.اما اینم بگم که در عوض ما نمره کارورزیمونو کامل گرفتیم.
دنبال آقای ایکس،خانوم ایگرگ،دنبال بوق هواپیما
...
میبینید توروخدا؟بچه های این دوره زمونه اصن نمیذارن حرف از دهن آدم در بیاد واقعا جواب تو آستینشون دارن.
یه خاطره بامزه هم از پسر برادرم: چند هفته پیش وزغ سبز اومده بود خونمون.پسر برادرم هم همون موقع ها رسید.وزغ بهش بستنی زمستونی داد(چه وزغ مهربونی).بچمونم که بار اولش بود بستنی زمستونی میخورد اول پرسید این چیه؟گفتیم بستنی زمستونی! یه کم خورد گفتیم :خوشمزه س؟دوس داری؟گفت آره ولی اگه آب نشده بود بهتر بود یخ زده شو بیشتر دوس دارم!!!
تا یادم نرفته یه خاطره ای هم به نقل از استاد اخلاقمون بگم.البته راست و دروغشو نمیدونم عین حرفای استادو میگم.
این بنده خدا نمیدونم چیکارس که سفر خارج از کشور زیاد میره.میگفت یه بار که رفته بوده تاجیکستان اونجا با یه خبرنگار خانوم تاجیکی قرار مصاحبه داشته و تو لابی هتل منتظرش بوده.که نگهبان هتل میاد به استادمون میگه:" یه زنیکه گیس بلند خراب بیرون وایساده با شما کار داره!!!"
استاد جا میخوره و نمیدونسته با اون وجهه ای که داره این کیه که میخواد اینجا آبروشو ببره.تو همین فکرا بوده که یه ایرانی که اونجا بوده و از قضیه باخبر شده بوده میاد واسش توضیح میده که : برداشت بد نکن آقا! تاجیکی ها به " لاغر " میگن "خراب "!!! منظور این آقا اینه که یه خانوم لاغر بیرون منتظرتونه!
یه بارم رفته بوده افغانستان قرار بوده با یکی از مسئولین افغان صحبت کنه که اون آقای مسئول به استادمون میگه: آقای فلانی من الان وقت ندارم اگه میشه برید با ماتحت من صحبت کنید!!!
این بنده خدا اول فک میکنه طرف داره بهش توهین میکنه که بازم از یه ایرانی میشنوه که افغان ها به " معاون" میگن "ماتحت"!
I LOYE YOU BLOGFA
چند مدت پیش،قبل از این غیبت طولانی مدتم یکی از بچه های بلاگفا که تو لینکامم هست(از جماعت ذکور نیستن نگران نشین)
گفت که میخواد وبشو حذف کنه و میخواد باهام بیشتر آشنا شه و دوست شیم و اینا.منم گفتم باشه شمارمو دادم ولی کاش نمیدادم.منظور ایشون از آشنایی بیشتر و دوستی این بود که چند روز یه بار یه اس بده و بگه چندتا اس عاشقانه بده حال کنیم!!! اوایل همین کارم کردم ولی از این بدم اومد که هروقت بهش اس میدادم که این چیزارو بیخیال شو یه کم از خودت بگو مگه نگفتی بیشتر آشنا شیم؟از خودت از شهرت اصن بیوگرافیت...ولی تا به اینجا میرسیدم دیگه اس نمیداد تا چندین روز بعد که باز درخواست اس عاشقانه کنه.دفه بعد که اس دادو اس عاشقانه خواست دیگه واقعا از کوره در رفتم بهش اس دادم که من شمارمو ندادم که منبع پیامای عاشقانه ت بشما.اس عاشقانه رو از نت هم میتونی بگیری(آخه لااقل اول مقدمات دوستی و آشنایی اولیه رو بچین بعد اس عاشقانه بخواه)...و اونم اس داد که خیلی بی جنبه ای و اینا.فقط نمیدونم از کجا به بی جنبه بودن من پی برد.فقط این قضیه باعث شد که به همه بی اعتماد بشم و مث قبل به هرکسی حتی اگه دختر باشه شمارمو ندم.حتی اون کسایی که واقعا دوستشون دارم(تو دنیای مجازی)شمارمو بهشون نمیدم چون میترسم نظرم راجع بهشون عوض بشه دوس دارم همین ذهنیت خوب واسم بمونه از دوستام![]()
سلام به همه آلبالو دوستان !![]()
بعد از اوووه روز دوباره اومدم(من هی میرم بعد از اووه روز برمیگردم)آخه چند وقت نتم کنده بود(قطع شده بود)
الان دیگه نت دارم سرعتشم بالاس دارم عقده های قلمبه شده مو خالی میکنم
دیگه به فکرم نمیرسه چی دانلود کنم
بدبختی اینجاس که اکتیو شدن نتم درست مصادف شد با امتحانام،منم که انقد اهمیت میدم به درس و دانشگاااااه که نگوووو(ارواح خیکم)
قضیه من شده مث اون اس ام اسه،موقع امتحانا که میشه سکه میندازم اگه شیر اومد بازی میکنم،اگه خط اومد میخوابم،اگه رو لبه اومد درس میخونم![]()
دیگه نمیدونم چی بگم.همینا دیگه.از این به بعد زود به زود میام زود به زود ترم آپ میکنم
آبجیای عزیزم ، داداشای خوبم سلام.من اومدم بعد از اووووووه روز
خوفین ؟خوشین؟عزاداریاتون قبول.۲۰۰ تایی شدنمم مبارک و تشکر میکنم از همه کسایی که تسلیت گفتن که واقعا تسلای خاطر این حقیر شدن و همینا دیگه. بروبچ پست جدیدم یه کم طولانی تر از پستای قبلیمه به جبران تاخیر تو آپ کردنم
میبینم که خیلی وقته بارون نیومده و ما حسابی دلمون بارون میخواد
.یادمه بچه که بودم یه روز بعد از کلی اصرارو غرغر و پا به زمین کوبیدن(
) مامان اینا واسم یه چتر خریدن.اونوقتا زیاد بارون میومد مث الان نبود که ! اونم بارونای اون زمان!!!
ولی چون من با سرویس میرفتم مدرسه لزومی نمیدیدن واسم چتر بخرن.چشمتون روز بد نبینه از لحظه ای که من صاحب چتر شدم ابرا خشکیدن ،آفتاب زد،
حتی هوا گرم شد از شانس من!
فک کن! وسط زمستون.
منم هر روز چترمو باز میکردم میرفتم تو حیاط خونمون وامیستادمو به آسمون خیره میشدم در انتظار بارون
.ولی دریغ از یه قطره بارون که من عقده هام از داشتن چتر نو خالی شه
! هی... یادش بخیر...اونوخ الان شدیدترین بارون هم که بیاد مامانم التماسم میکنه که چتر همراهم ببرم ولی من قبول نمیکنم از بس عاشق بارونم.
راستی چند روز پیش(چند روز قبل از عاشورا)یه اتفاقات جالبی افتاد واسم.(که تشریف بیارین دنبالم بیاین تا بهتون بگم)
ادامه مطلب
| Design By : dokhmale-papa |





